طبق معمولِ هر روز این ساعت، نشستم پشت کانتر، رو به روی مانیتور

بقیه دارن حرف میزنن. خیلی! من الان علاقه ای به حرف زدن  ندارم، شایدم دارم، ولی مهمه طرف مقابل کی باشه. یا شایدم مهمه موضوع بحث چی باشه. ولی الان مساله همون آدمان.

وقتی تو محیطی باشی که حداقل فصل مشترک بین تو و آدمای اون مجیط هست، همه چی برای کسی که تو گروه کوچکتری قرار میگیره سخت میشه، و الان من تو اون گروه کوچیکه م. گروهی متشکل از یک نفر!

ناامیدیم وقتی بیشتر شد که با یه حجم زیاد از خودخواهی و بی انصافی رو به رو شدم. از کوچکترین چیزها مثل دمای هوای محیط تا موضوعات مهم تر مثل کار و تقسیم وظایف. اونی که سردشه به جای پوشیدن لباس گرم کل درا و پنجره ها رو میبنده و بخاری رو تا ته زیاد میکنه و بقیه باید بپزن، بعد پنجره پشت خودمُ که وا میکنم، وقتی داره از پشت سرم رد میشه میبنددش... -_-

ادب و احترام به نظر و عقیده بقیه در هر مساله ای هم که بعید میدونم براشون مهم باشه.

گاهی از خودت میپرسی آخه من اینجا چیکار میکنم؟

و بی قراری برای بیرون زدن واسه همیشه از این چار دیواری



instagram.com/annajamshidi

t.me/anajamshidi